Amir Abtahi's Weblog
منوي وبلاگ
درباره وبلاگ
فهرست اصلي
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
ماه هاي پيشين
خرداد ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
بابا
امین
آتنا
محمد
ستاره
سپیده
مينی پو
وحيد فوتـــو
تنهاي تنها
حذفيــــات
سايت خبريم
سبک ایرانی
بازگشت به درون
دست نوشته ها
فرشتگان بلورين
گفتگوهای تنهایی
انديشه و احساس
مهدي نظام الاسلامي
دنياي محمد و ممد
آتنا دختر رئــالی
خاطرات نی نی
به دنبال چراغی
زمان بی کرانه
آزاده یکتایی
تماشاگه راز
عرفان گلي
مجی جون
نان و کتاب
احســان
طالــــب
ريقولو
هادی
سارا
رضا
رض
دستم به نوشتن نمیره. مثل سابق نیست دیگه.. این ماوای ما هم داره کم کم به فراموشی میره. ولی میتونم یه جمله بنویسم.. مادر دوستت دارم. این جملم پر احساس بوداااا. با احساس بخونید.. ((مادر دوستت دارم))
پنجشنبه ۱۳۸٩/۳/۱۳ ساعت ۱٢:٥٠ ق.ظ | لينک ثابت | نظرات شما
چهره ای در سکوت
با اولین بار که بر گیتارش میکشد، گویی روح از تو می بلعد، همه جارا تاریک می بینی، در آن سیاه و سفید ها کسی در پرتو نوری ظاهر می شود موهای بلندی دارد. روی بر تو بر نمی گرداند، تا جایی که محکم تر بر ویالن خود می کشد، در چشم به هم زدنی او را در کنار خود حس می کنی، گرمای نفسش گوش ات را اذیت می کند، انگار می خواهد بر گوش تو چیزی بگوید. ترس تمام وجودت را احاطه کرده. او دور شد، باز به کنار آن پله ها رفت. تا نوری که از چراغ کوچه های شهر بر کانال می افتد خودش را نمایان کند. چه ترسی. چه سکوتی که صدای چک چک آب ها که از دیوار ها بر روی زمین می ریزند، آن را با نوایشان ترسناک تر می کنند..... این حس من در همراه شنیدن این موزیک
پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٦ ساعت ۱۱:٢۸ ب.ظ | لينک ثابت | نظرات شما
قیاس
مردم زود تغییر می کنند، و گویی امیر هم آن را دوست دارد. می توانم بگویم او آب دیده تر از قبل گشته است دیگر امواج او را با هر رفت و برگشتش به اعماق نمی برند، دارد می شوند آن چه که در ذهن می پرورانده، بیدی که به این بادها نلرزد، به قیاس ها نلرزد به تجربه نکردن ها نلرزد، نترسد از بیان آن چه که در دل داشته و حال که آینده برایش روشن گشته به سوی آن میدود، دستو بالش را زخمی تر نکرد، می پرد به خواستگاهش، می پرد با آسمان، چون آسمان را پاک می بیند، برایش من، تو، ما، فرقی ندارد، همه را در خود جای می دهد فقط باید بسویش پرواز کنی. گذشتهو گذشتگان را مقصر نمی داند، چون می داند از ترسش است، زیرا برای توجیه حال فعلی خود باید همش بهونه بیاورد. در منطق امیر حد وسطی نیست، یا دوست دارد، یا تنفر می ورزد، حد وسط به چه معناست،؟ نمی فهمد، آیا چیزی را می شود هم دوست نداشت هم به او تنفر نورزید؟ چرا، چرا، مگر فراموش شدگان.
چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۳٠ ساعت ٥:٢۳ ب.ظ | لينک ثابت | نظرات شما
نا گفته ها
حال که دستم به نوشتن رفته، و گویا می خواهد بیان آنچه از او به عنوان ناگفته ها نام برده، یاد کند خود را تهی می بینم. آدم ها ناگفته هایی دارند، ناگفته هایی که شاید تا به آخر عمر در سینه خود نگه دارند و سنگی آن را شب ها هم حتی با اشک چشمشان به یدک بکشند، آیا کسی نیست تا این بار را از روی دوش تو بردارد؟ اشک چشمانت را برای خود هدیه بگیرد؟ گویی انسان ها با هم غریبه تر شده اند، از بیان ناگفته هایشان فرار می کنند، آن را جار نمی زنند، ولی نه تو چه می کنی با خود ای دوست؟ کسی در این دنیا هست که تورا دریابد، به سخنانت مانند مادری که تازه بچه اش به حرف زدن می افتد، توجه کند. تو را با عمق وجودت، تو را از حس صورتت، تو را از دستان سردت، درک کند، پس درنگ نکن و بیان کن آن چه را که ناگفته ها می خواندیش، برای تو در این دنیا کسی است، بهانه نمی توانی بیاوری، اگر کسی را نداری خدا که هست.
دوشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢۱ ساعت ۱٢:٠٧ ق.ظ | لينک ثابت | نظرات شما
یک سال گذشت
به دور خود گردیدیم به دور خورشید هم، سختی هایی را گذراندیم، ولی از همه بدتر نبود تو مارا رنج می داد، چون پناه دل خسته ی ما بودی، با دیدنت روحمان تازه و مستانه می گشت، حرف هایت در دل رخنه می کردو صورتت عین قرص ماه می درخشید، چون پاک بودی و پاک به دیار باقی شتافتی، سالگردت نزدیک است، روحت را با تمام عشق دیدم و کمکت را با عمق وجودم لمس کردم. همیشه یاورم بودی، دعای خیرت بدرقه ی راهم بود، و نیز همچنان است طوری که حال باز هم ازتو یاری می خواهم تا یاریم کنی.. مادربزرگ عزیز جایت حسابی بینمان خالیست.
سهشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٤ ساعت ۱:٠٥ ب.ظ | لينک ثابت | نظرات شما
گذر زمان
خیلی وقته از درد دلام، از گذر زمان، از اینورو اونور، از بی حوصلگی هام، ننوشته ام. نمیدونم چی شده ولی انگار دیگه حوصله ای برامون نمونده، این ما آدمایی که همه چیرو مثل آسمونو زمینو به هم می تونیم بدوزیم برامون حوصله نذاشتن که لااقل یه پست درپیت بنویسم که شاید این وب هم رنگی به رخسارش بیاد. سعی می کنم از اینورو اونور خبر نگیرم، چون فقط اعصابمو خورد می کنه. از عمو هم که هنوز خبری نیست، امیدوارم که هرچه زودتر آزاد بشه و بازم کنار هم باشیمو بگیمو بخندیم. کمی از مردم بگم که قربانی یک جنبش عظیم شدند و شخصیت خیلی هاشونو پایمال کردند. همین قدر بسه. چون فقط همینو میشه گفت. واقعا حوصله ندارم این پستو ادامه بدم همین بسه
چهارشنبه ۱۳۸۸/٤/۳۱ ساعت ٧:٤٦ ب.ظ | لينک ثابت | نظرات شما
پابوس
آخ آخ، اصلا دستو دلم به وب نویسیو این جور چیزا نمیره. ترکوندنمون آقا ترکوندنمون. نمیدونم از چی بگمو از کجا بگم. سه چهار روز رفتم مشهد یکم دلم وا شد، کلی سر قبر خانم جان گریه کردم کلی دعا کردم. ازش خواستم پسرشو خودش به کمک برو بچه های اون طرف از دست ظالمین نجات بده، امام رضا هم که انگار آدمو هر دفعه از دفعه ی قبلی بیشتر می پذیره، قربونش برم ایشالله. خیلی دوست داشتنیه؛ خیلی گله، اصلا یه پارچه آقا، درو دیوارشو میبوسی انگار داری پیشانیشو میبوسی، تو حریمش که هستی انگار تو خونه اشی، ایشالله که خودش به کمکون بیاد، مارو از این دل نگرونی از این همه اضطراب، از این بلا تکلیفی نجات بده. الهی آمین.
سهشنبه ۱۳۸۸/٤/٩ ساعت ۱۱:۳٢ ب.ظ | لينک ثابت | نظرات شما
حرمت ریش سفیدانمان
چه بگوبم؟ چیزی ندارم که بگویم. از ساعت ۵ صبح آن روز دیگر هیچ نگفتم. بیدار ماندم. اعداد برای خودشان همین طور می رقصیدند، پشت پلک هایم زمانی که بر هم می آمدند کابوس یک واقعیت تلخ بود، آن را باز می کردم و باز اعداد. اعداد نفرتی. عددهای که با کنار آمدن هر کدام که نا چیز بود می خواست تا برای منو امثال تو سرنوشت تعیین کند. نمی دانم مشکل کجاست؟؛ آسمان شب هم معنویت خود را از دست داده، به زیر آن دعا دیگر اثر ندارد. دروغ، دروغ، دروغ...... پس چرا خدا؟ تو که ناظر بر همه ی اعمال هستی، پس تو چرا؟ آیا حکمتی است؟ آیا. آیا. آیا. همش اماو اگر. آخر تاکی؟ همه ی زندگی دنیایت همین است؟ مثلا دنیا بنا کرده ای؟ انسان کنار هم چپونده ای؟ تا به هم دروغ بگویندو تو نامه ی اعمال نگاه کنی؟ بهشان عقل دادی، اختیار دادی، تا بر سر هم چماق فرو آورند و تو،! چه بگویم؟ آخر چه بگویم؟..... چه خوب. احسنت. احسنت. به ما فهماندی، دنیا همین است. مارا به دنیا روانه نکردی که خوش باشیم. آفرین، نمیدانم، گاه نعوذبالله به تو شک می کنم، می ترسم که بگویم، به ما اختیار دادی که ما بر سر هم بزنیم تا بی گناه از گناه کار بشناسی. ثوابو گناه دهی؟ آخر برای چه؟ ترس دارم، ترس دارم. از این قوه اختیار برای خود ترس دارم. می ترسم که من هم همانند آن ها شوم. توان که به ثواب دیگران اندیشید، ناراحتیشان را دید، ولی امید نیرو می بخشد؛ آن زمان که تو عزیز خواهی گردانیدمان. ریش سفیدانمان حرمت پیدا کنند، راستی بر ما بتابد و روی به سوی تو کنیم، و به یاد بیاوریم آن معرکه بازی هارا.
دوشنبه ۱۳۸۸/۳/٢٥ ساعت ۱٢:٤۱ ق.ظ | لينک ثابت | نظرات شما
اگه یکم فکر کنی
الان همه جا میری بحث از انتخاباته، بقالی، چقالی، میوه فروشی، نوموایی، تو مترو، تو راهرو، تو خیابون، تو کوچه، تو بمبست، دانشگاه، مدرسه، تلویزیون، رادیو، زن، مرد، کوچیک، پیر، لب گور، تو زایشگاه، همه جا. همه جا. آدم نمیتونه درک کنه ینی چی؟ خب مردم که این قدر خودشونو با سیاست میدونن چرا همیشه انتخاب نادرست می کنند؟ همیشه دم از اصلاح میزنن، اصولی میرن جلو؟. رای میدن یه جوره رای نمیدن یه جوره. یکی رای میده، هرچی بهش میگی اون یکی اصلح تره، باز اد میره به اون که هیچی تو عمرش از سیاست نمیدونه رای میده. بعد هرچی از دهنش درمیاد به منتخبش میگه، وقتی بهش میگی مگه تو مغز نداشتی که وقتی من گفتم تمییز بدی؟ میگه خب شد دیگه. وا. مملکتو خراب کردی، دهنتو کج میکنی. شد دیگه؟ ای وای. یکی هم که هیچکیرو قبول نداره اصلا هرچی از دهنش درمیاد به اینو اونو این یکیو اون یکی میده، شاد که من مغز دارم که به هیچکی رای نمیدم. یعنی اون قدر درک نداره که خب یه فرصتی پیش اومده که تو هم میتونی تو بازسازی مملکتت به همه کمک کنی، میگه: برو بابا. اون موقع که باید بهش بگی میتونی از بین بدو بدتر نه خوبو خوب تر یکیرو انتخاب کنی تا تو هم در آینده سازی مملکت سهیم باشی. اگه یکم با مغزتر باشه میگه هرچی ما رای بدیم همون قبلی میشه، این جا دیگه باید سکوت کنی، چون به مرز قرمز نزدیک شدی، با خودت فکر کنی که حالا چی؟ حالا چه جوابی داری بهش بدی؟ با خودت کلنجار میریو آخرش با یه اعتماد به نفس بیخودی میگی، الان دیگه با قدیم فرق کرده، یه شورا اومده به نام صیانت از رای، و تو دلت خدا خدا میکنی که این بار مث دفه ی قبل نشهو تو خراب بشی.
شنبه ۱۳۸۸/۳/٩ ساعت ٥:۳۱ ب.ظ | لينک ثابت | نظرات شما
دموکراسی در حد یک ترازو
دیروز به طرز غیر قابل باوری منزلگاه دوم من و شاید خیلی از شماها فیلتر شد، دیروز در حالی که در فیس بوک بودم در یک ساعت مشخص یعنی حدود ٢ونیم ٣ بود که فیلتر سراسری فیس بوک شروع شد به هوم رسید، بعد به پیج ها رفت و در آخر لاگین هارو زیر سلطه ی خودش قراردادو باز هم به مشترکین بیش از اندازه ی فیلترینگ اضافه شدیم. حدس خیلی از منو شماها این است که به خاطر آرام بودن فضای انتخابات و به حاشیه نکشیدن این مهم، این وب سایت محبوب فیلتر شد و چه نظام هماهنگی داریم ما، همیشه آزادی نسبی در کشور ما حاکم است، تا کمی کفه ی ترازوی دموکراسی در رسانه ها بالا می رود از کفه ی دیگر آن می کاهند تا باز هم مساوات برقرار شود. ولی حقیقتا ما ایرانی ها جنبه نداریم، اون قدر خودمونو ول میدیم که همه چی خراب بشه. این قدر دیگه نمی خواست درباره ی انتخابات تو این وب حرف بزنند، واقعا وبو لوث کردن. امید به این که این وب هم همانند آن وب فارسی زبان باز شود، از حواشی انتخابات دور شود، عکس ها رنگو شمایل خود را به دست بیاورند، از سبزیو سرخی درآیند و باز هم همان جامعه ی آرام با صفایی دو صد چندان از شوق بازگشایی دوباره ی وب، در کنار هم محتوایی در اختیار هم بگذاریم تا همدیگر رو شادو خرسند کنیم. چند وقت پیشا صبح ها برنامه ای از شبکه ١ سیمای جمهوری ایران اسلامی میذاشت و شخصی در یک قسمت از برنامه نقشیرو بازی می کرد به نام سق سیاه، که چشم شوری داشت و با تعریف کردن از یک موضوعی آن موضوع به کل از این رو به اون رو می شد، با خودم گفتم که چه سق سیاهی دارم من که چند روز قبل درباره ی فیلترینگ اون وب سایت ها سخن گفتم، حال به آن بلا دچار شده ام.
یکشنبه ۱۳۸۸/۳/۳ ساعت ۱٢:٢٥ ق.ظ | لينک ثابت | نظرات شما